تا که میخندد به حالم غصه های پا به ماهم شوق خندیدن ندارم
خنده, هامان را گرفتند و دل از دریا زدودیم ......
هی به خود گفتیم .باشد؟ما که دریا دل نبودیم ؟؟/
پس مخواه از من بخندم .شوق خندیدن ندارم
عده ا ی دیدم که ریشش تیغ دارد تیز و برران هچو چاقوهای زنجان ؟
میبرد هر جا رسد ....چون کله های گوسفندان ؟؟
عده ای را هم بدیدم در خیابان های تهران ؟!!!!!!
میکشد دردی گران .......
میکشد درد از جوانی ...
میکشد آه از تباهی .....
میفرستد تف به این زنجیره های زندگانی !!!!
من که خود دیدم هر آنچه دیدنش اندوه و آه است ...
پس ؟چرا باید نخندم بلکه خندیدن حرام است ؟؟؟
هی به خود گفتم بخندم .بلکه درمان گردد این غم ..
حال میگویم چرا باید بخندم ؟؟؟شوق خندیدن نداااارم ......
شهرام بذلی یادداشت هایی از یک آدم معمولی ....
instagram--shahrambazli96
برچسب:
نویسنده: روژان باقریان